غلامحسین ساعدی

علی موذنی

غلامحسین ساعدی

                                                                                                   به اکبر رادی

        ساعت بیست دقیقه به سه است و تا مسجد هم همین مقدار زمان راه است. بهتر است دیگر برگردد. ناگهان چرخید و با زنی سینه به سینه شد. زن نرم بود، و گرم. سرخی لب های زن را بیشتر از جاهای دیگرش دید و بعد هم به بوی او معطر شد. گفت، دستپاچه: معذرت می خواهم.

         زن جواب نداد. راهش را کشید و رفت. اخم هم کرده بود. حالا مگر چی شد؟ از روی عمد که نبود. صافکاری رنگ هم که لازم نداری. کافی بود لبخند بزنی تا برایت یک شعر بگویم به نام فائزه یا حتی داستانی بنویسم. به همین سادگی. آره، همین طورها به داستان های ما راه پیدا می کنید…

      راه افتاد. چرا احساس می کند توریست است؟ و این پیاده رو نه پیاده روی خیابان سهروردی که پیاده رویی در یکی از خیابان های ایتالیاست با کفی سنگفرش! این باید تکه ای از یکی از داستان هام  بشود که من در تهران بودم اما تهران تهران نبود، ایتالیا بود. کدام شهرش؟ و وقتی از پیرمردی کلاه شاپو بر سر که شبیه جمال زاده بود، سؤال کردم تا مسجد امام حسن چقدر راه است، جای آن که با فارسی شکر است جوابم را بدهد، سر تکان داد و شروع کرد با ریتم تند زبان ایتالیایی حرف زدن… آهان، سيسيل… من اهل دامغانم، سینیور… و شهرتم پسته است. هر چقدر شما در این جا آلودۀ دودید و داد، ما در آن جا… و گراتسیا از لطف شما…

        دستی به ریشش کشید. به احترام ساعدی. گفتم: «کم از خواندن داستان هاش لذت برده ام؟ و مگر جز همین دو سه روز ریش گذاشتن کار دیگری از دستمان برای آن در غربت در گذشته بر می آید، فائزه؟ پس انصاف داشته باش و زبری اش را…»

        آگهی مجلس ترحیم را در روزنامه خواند و متأثر شد و عزم جزم کرد که حتما در مراسم ختم شرکت کند، مخصوصا که پای آگهی ترحیم غلامحسین ساعدی اسم نویسندۀ مورد علاقه اش را که خیلی دوست داشت از نزدیک ببیندش، دیده بود: ف… ش،  داستان نویسی چیره دست که هم اوقاتم را خوش کرده هم از طریق داستان های او به کشفی دیگر از دنیا رسیده ام. واقعا باید این ها را که به نوک قلم شان دنیای آدم را شکیل تر می کنند، از نزدیک دید، وگرنه همین حسرتی که حالا از ندیدن ساعدی…

        مغازه ها شکیل اند و آسمان از اثر باران دیشب صاف است و چون ساعدی را از نزدیک ندیده، با اندوه مرگش انگار سال ها فاصله دارد. در این یکی دو روز ترس و لرزش را دوباره خواند و گشتی در عزاداران بیل زد و داستان گدا را دوباره خوانی کرد و در هر جمله جای خالی اش را احساس کرد و افسوس خورد که چرا باید عمر متوسط نویسنده های ایرانی این قدر کم باشد؟ پنجاه سال که سنی نیست. بیشتر نویسنده های خارجی تازه بعد از سنین شصت و هفتاد خود را آماده می کنند که در مراسم نوبل سخنرانی کنند، آن وقت ما به پنجاه و شصت نرسیده با خودمان می میریم یا… ما؟ من هم هستم؟ نیستم؟ چرا، هستم. در این دو سه سالی که داستان می نویسد، عجیب خود را با جماعت نویسنده مأنوس می بیند و سعی می کند هر طور شده، از آنها خبری به دست آورد. دورۀ مجله های قدیمی را ورق می زند و هر جا خبری از داستان نویسی می بیند، به دقت می خواند. فضا این جا توی تهران برای شما باز تر است، آقای ک. ز. من توی شهرمان این قدر امنیت ندارم که حتی به دور و بری هام بگویم نویسنده ام. ناباور نگاهم می کنند. نویسنده، جناب پ . س، در نظر هم ولایتی های من موجودی است ماورایی که گوشت و پوست و خون ندارد و عنوانی است که در وجود من و امثال من نمی گنجد. بدبختی این که آقای ه .گ، من از نظر آن ها فقط ادای نویسنده ها را در می آورم و حرف هام هم اگر نغز است و پخته و سنجیده، از خودم نیست. حرف هایی است که از توی کتاب ها جمع می کنم یا به تعبیر این دوستان بدتر از دشمن بلند می کنم و تحویل آن ها می دهم! حالا شما بگویید چه کنم؟ هر چه دارم، بفروشم و دست فائزه را بگیرم بیایم تهرانِ شما یا نه، توی همان دامغان بمانم و به جریبی از باغ  پسته اش دلخوش باشم که به نام من است؟ ه .گ گفته بود تا داستانی ازت تو مطبوعات چاپ نشود یا کتابی منتشر نکنی، جدي نمی گیرندت. اما این یکی دو کاری که من ازت خوانده ام، داستان نیست، انشای دخترهای دبیرستانی است…

        نظر ه .گ روزگارش را تا چند روز نه آن که سیاه، تلخ کرده بود. فائزه گفت: « بی خود کرده! با این نظر دادنش! داستانت رامن باید بپسندم که پسندیده ام. »

       گفتم: « نقل این حرف ها نیست، فائزه جان، من که بچه نیستم گول بخورم. من ناراحتِ اینم که چرا از آن فضای ادبی دورم و امکان این را ندارم که مدام با نویسنده ها دمخور باشم و ازشان یاد بگیرم و همین طور این جا دارم هرز می روم.»

       فائزه گفت: « اگر داری با این حرف ها مقدمه چینی می کنی که همه چیزمان را بفروشیم برویم تهران زندگی کنیم، باید بگویم که کور خوانده ای. من یکی تهران بیا نیستم. اما اگر خواستی گاهی یکی دو تاشان را دعوت کنی، از شان پذیرایی می کنم.»

        از فکر دعوت نویسنده ها که فکر بکر فائزه بود، به خود لرزیده بود. یعنی می آیند؟ چرا نیایند؟ هم فال است هم تماشا. اولین نفر، م.ا.ق بود. چقدر هم به سیر ترشی علاقه دارد. تو یکی دو روز یک شیشه هفت ساله را تمام کرد. نوش جانش. کی بخورد بهتر از او؟ موقع خوردن چای آخرین داستانم را برایش خواندم. فائزه از توی آشپزخانه گوش به زنگ نظرات او بود. تهدید کرده بود اگر نگوید داستانت خوب است، توی دوغش شکر می ریزم.

          م.ا.ق پوست بینی و لبش را به هم کشید که ای، بدک نیست. نگران نگاهی به آشپز خانه انداختم. اما وقتی گفت استعداد خوبی داری، نفس راحتی کشیدم. پرسید بورخس را خوانده ای؟ اسمش را هم نشنیده بودم. گفت: اگر ساعت دوازده شب نبود، وادارت می کردم بروی در خانۀ کتاب‌فروش شهرتان و ازش با التماس بخواهی مغازه اش را باز کند و یک نسخه از هزارتوهای بورخس را به سه برابر قیمت…

          نفر بعدی م .ا.ر بود. بگو ببینم از کافکا چیزی خوانده ای، دامغانی جان؟ خیلی ارتباط برقرار نمی کنم. ارتباط برقرار نمی کنی؟ این را دیگر به کسی نگویی، بهت می خندند.          

          عاشق مرباهای فائزه شده بود. مربای توت فرنگی را با قرمه سبزی قاطی کرد و خورد و من در مدتی که برایش داستان می خواندم، نگران بودم نکند بالا بیاورد؟ اما او با چایش هم نه قند که مربای بالهنگ خورد. گفت: رئیس جان، تو توی دامغان زندگی می کنی و از تهران می نویسی؟ داستانت، البته اگر بشود اسمش را داستان گذاشت، دارد داد می زند که چقدر از روابط شهری مثل تهران به دوری… اصلا تو باید کتاب های داستایوسکی را همین طور که من این مربای هویج را با میل می خورم، بخوری!

           فائزه گفت: « این که همه اش از خوردن حرف می زد!»

          گفتم: « منظورش از فعل امر بخور این است که تا من به اهمیت داستایوسکی بیشتر پی ببرم.»  

          پای همین چند تا نویسنده که به خانه اش باز شد و البته هر کدام فقط یک بار، خود را از شر دو سه دوستی که باورش نمی کردند، راحت کرد. م،ا، ق، یا ح،ج یا ص،چ برخلاف دوست های هم ولایتی، دنیای داستانی او را حتی گاه می ستودند و البته می دانستم که اغراق شان از باب رودربایستی است. نمک گیر شده بودند. اما من خامة رودربایستی را از روی نظرها کنار می زنم تا به طعمِ کیکِ حقیقت آثار داستانی ام پی ببرم و…

          از دور هم می شد ازدحام جمعیت را دید که هنوز ساعت سه نشده، جلو مسجد جمع شده بودند. چند تاشان ساعدی را از نزدیک دیده اند؟ بله، مهم است که دیده باشند. از نظر من مهم است. درست است که حرف اصلی را اثر نویسنده می زند، اما وقتی کسی را از نزدیک دیده باشی و دستش را لمس کرده باشی، فقدانش برایت ملموس تر می شود. الان ساعدی برای من یک صورت مشخص ندارد، بلکه در صورت شخصیت های داستانی اش تکثیر شده و من با آن که عکسش را در قابی از گل های رنگارنگ می بینم، چهره اش برایم ملموس نیست. چقدر از این کلمه بدش می آید. ملموس…

         ماشین گشت گذشت. نزدیک سه و نیم است و هنوز چهره آشنایی ندیده. ماشین گشت گذشت. جملة من تکراری نیست، خواننده های عزیز، ماشین های گشت تکراری اند. و نوشتن جبران آن مقدار هوایی است که نیست. این مصراع از کدام شاعر است که گفته نمی توانیم نفس های عمیق بکشیم؟ دو احساس موازی در من: یکی اندوه مرگ ساعدی… دیگری شوق کودکانه ام از دیدار ف،ش، نویسنده ای که با خواندن داستان هاش در عمقی فرو می روم که جز به خلوت باغ پسته آرامم نمی گیرد و آن درختان را بله انگار کلام می خواهد آهنگ بگیرد و دارد ساز مرا کوک می کند. اما چرا این جا؟ وقتی آهنگ می گیرد کلام، یعنی من از شوق نوشتن پر شده ام. پشت آن میز کوچک که هديۀ فائزه. از پس اندازش از خرجی. آخر روی زمین نوشتن دیگر سخت شده بود و در شأن هم نبود. چقدر پشت آن میز راحتم. ساعدی هم همین طور بوده. معلوم نیست کیست پشت میز. من یا ساعدی؟ متفکر نشسته اند. نشسته. قلم لای انگشت. نگاهشان نگاهش در جسمی نزدیک چیزی دور را می جوید. دور میز با کتاب بالا آمده. همان طور که در بچگی دورم را با متکا دیوار می کشیدم تا در آسایش خانه خودم رها شوم. پرده های اتاق ساعدی همیشه کیپ اند. منظرۀ پشتشان واقعیت را تف کرده است. خلط معانی یعنی همین؟ بیشتر شب ها را بیدار می مانم نه من ساعدی من روزها باید بروم ادارۀ بهداشت، نه، من نه، این منم نه ساعدی. من شب ها را بیدار می مانم و روزها را در خواب می گذرانم تا از سر و صدای کوچه تا از سر و صدای محله تا از سر و صدای مغازۀ بقالی پدرم که اتاق من آن وقت ها پیش از فائزه رویش بود، در امان باشم. ساعت پنج صبح که پدر کرکرۀ چرک مغازه اش را بالا می کشید، من تازه می خواستم بخوابم. صدای زرزر صف شیر بلند می شد و پدرم پستانش را در دهان مشتری هاش می گذاشت تا  آن ها بمکند و من خوابم ببرد. چراغ مطالعۀ هم من هم ساعدی حتی در روز هم باید روشن باشد. تنظیم است. وای به وقتی که حسِ نوشتن باشد و برق نباشد. آن وقت بداخلاق می شد، ساعدی، و من، که حتی خودش هم از خودش می رمید. و حالا هست، لطيف هم هست. این از آن تنهایی های در جمع است. درست است، جناب ساعدی؟

          چند رشته چراغ رنگی سر کوچه روشن بود. یعنی است و نه هست. چه جمعیتی! حتما بخشی از هویتشان را از تو کسب کرده اند که چنین متراکم ایستاده اند. پس این آشناها کجایند؟ آقای ف.ش، شما کدامیک از این هایید؟ وجود شما برای من در فقدان غلامحسین ساعدی تسلیت است…

         ماشین گشت تکرار شد. یکی بود یکی نبود. پسری بود وردست پدر سال ها اما بقالی نیاموخت. داستان نویسی کار غریبی نیست که سرت را این طور تکان می دهی. شخصیت های داستان هام را از مشتری هات وام گرفته ام. خودت هم هستی. مردی که منفعتش از همه کس از همه چیز در پیش است…

         چند قدم مانده به سالن ایستاد. صف بود. شبستان باید خالی شود تا دسته ای دیگر بتوانند داخل شوند. برای یک بار، صف، این عارضۀ گریبانگیرِ ناخوشایند خوشایند شده است. کاش آمده بودی، فائزه. خوش می گذشت. آن خوشی که از با هم بودن است نه این که خوش بگذرانیم.

        گفت: « جلوی چاپ کتاب یکی دیگر را گرفته اند، تو ناراحتی؟»

        برایش از روح جمعی نویسنده ها گفتم و این ها همه في البداهه بود، چرا که فائزه خوب تخیلم را به کار می اندازد و اگر او نبود، ول می کردم می آمدم تهران. گفتم: « درد هر نویسنده ای درد من هم هست، فائزه، چرا که امروز جلوی چاپ کتاب ه،گ را گرفته اند، فردا جلوی چاپ کتاب م، ا،ق را می گیرند و پس فردا جلوی چاپ کتاب مرا…»

        کسی هل نمی داد، اما هل خود به خود ایجاد می شد و این هم خوشایند است. مجبور شد قدمی به عقب بردارد. کسی از پشت سر گفت: « آخ!»

        چرخید و مردی را دید به بویی خوش معطر. کراوات مشکی اش بیشتر از جاهای دیگر به چشمش آمد. پای او را ناخواسته لگد کرده بود. گفت: « خیلی معذرت می خواهم.»

       کفش طرف را خاکی کرده بود.

        مرد گفت: « اشکالی ندارد.»

        گفت: « اجازه بدهید پاکش کنم.»

         مرد گفت: «فدای سرت، آقاجان.» و با محبت بازوی او را فشرد و لبخند زد.گفت:          « آخرش باید برگردیم به همین خاک»

        گفتۀ مرد را که متواضعانه ادا شد، با تکان سر تأیید کرد و لبخند زد. پشت به دیوار داد تا مبادا پای کسی دیگر را له کند و نگاه کرد به میز گوشۀ دیوار. دسته گلی بر آن است. سفید. بزرگ. بخشی از عکس ساعدی از پشت شاخه های گل پیدا بود. تصویر های عینی بده، دامغانی و این حق را برای خواننده قائل شو تا یک پا شریک داستانی شود که می نویسی. او را تماشاگر صرف باقی نگذار. وارد ماجراش کن. صداش را بشنو. صدای نفسش را، آن وقت ببین که همین صدا همین نفس با تو و با داستان تو چه خواهد کرد! بسیار خوب، آقای ح، ج. این هم چند تصویر عینی برای خوشایند شما. و البته بیشتر از آن که خوشایندی ح،ج مد نظر باشد، برای محک زدن توانایی های خودم. شاید شما را بتوانم گول بزنم، اما به خودم که نمی توانم دروغ بگویم: دور قاب سیاه است. با سفیدی گل ملازمه داشت. یا دارد؟ این که ذهنی شد. میز قهوه ای است، و سطحش ترک ترک. نمی توانم آقای ح،ج! آخر توصیف به خودی خود چه مفهومی دارد؟ باید به استفاده داستان بیاید یا نه؟ این عین باید مفهومی از ذهن باشد، وگرنه بهترین توصیف ها وقتی جایگاه خود را نیابند و به معنایی در ساختار تبدیل نشوند، ول معطلند. این را من نمی گویم، ف، ش می گوید…

          مردی دفتری را گذاشت روی میز با خودکاری بر آن و به جمعیت گفت: « دوستان محترم، خواهش می کنم به رسم یادبود برای نویسندۀ بزرگمان، مرحوم غلامحسین ساعدی یکی دو خط قلمی بفرمایید…»   

         تقریبا از همه به میز نزدیک تر بود، اما خجالت کشید. نگاهی به سر کوچه انداخت. جمعیت بیشتر شده. افسری وسط خیابان ایستاده بود و با حرکت تند دست و با سوت زدن ماشین ها را وا می‌داشت برای سرعت گرفتن ترافیک جلوی کوچه مکث نکنند. چند تا پلیس هم سر کوچه بودند. یکی شان با بی سیم حرف می زد. حضور شما برای چیست؟ آخر در مجلس ختم با سلاح؟ چه معنی دارد؟ نه، شما بفرمایید بروید. من تضمین می دهم که این سوگ به یک انقلاب ختم نشود. شما هم جای روی ترش کردن مثل ما متاسف باشید که مردی از این میان رفته است که به نوک خامۀ قلمش…

          زنی مشغول نوشتن شده بود. توری بلند روی سر انداخته. قدش آن قدر بلند هست که به این کفش های پاشنه دار نیازی نداشته باشد. این یک بار را حساسیت نشان نده، فائزه جان. او نه رقیب توست نه قرار است باشد، پس بگذار توی داستان من بماند، با این اندام و با آن پنجه های کشیده اش پنجره های داستان مرا باز کند به روی خواننده های من و عطر و بویش را بپراکند در مشام خواننده های من که اینک صدایشان صدای نفسشان به کشیدن عطر او به مشام فعال است. باور کن، آقای ح،ج هم خوشحال می شود و مرا به نقدی که خواهد نوشت در ستایش، خواهد نوازید. آهان، دست از نوشتن کشید. چرخید. گونه هاش سرخ است، نه از آرایش، از شدت گریه انگار. و چشمانش با دیدن آن مرد، همان که من کفشش را البته لنگۀ راستش را لگد کرده ام خاکی شده است، برق زد و لبخند زد و سر تکان داد و بلند گفت: سلام استاد!

           و جلو آمد و دست داد. آه، فائزه، فائزه، فائزه، بگذار باشد و حذفش نکن. اصلا من اصلا ما برای چه داستان می نویسیم؟ مگر نه این که جوانی را این طراوت را همین طور که هست، زیبا حفظ کنیم؟ اسم شما چیست، خانم؟ ساعدی در مورد شما اگر ننوشته، من خودم… درست است که شما زیبایید، اما این زیبایی مال شما نیست، مال چشمان تشنۀ ماست که از این همه سیاهی آستیگمات شده ایم. فارسیِ آستیگمات چه بود؟ اصلا داریم؟ و حفظ این زیبایی جزء وظایف لاینفک داستان نویسی است. مطمئنم اگر ه،گ شما را ببیند، بلافاصله دست هایتان را وارد یکی از داستان هاش خواهد کرد. اما من یکی حاضر نیستم شما را با اجازه فائزه قصابی کنم…

          جمعیت تکان خورد و او هم مجبور شد تکان بخورد و جلو برود. نمی خواست. زیبایی زن قفلی شده بود بر پاهای او. شده است بر پاهای من. وارد سالن نشد. اگر فائزه بفهمد! باور کن شهوت نیست. فائزه، درک و حس زیبایی است و نگاهِ گوشۀ چشم من به او نه به قصد تصاحب که برای رسیدن به تناسب است.

         زن رفت. نرو. خرامیدنش بین جمعیت محو شد. خوب شد او را پیش از رفتنش وارد داستانم کردم، وگرنه حالا رفته بود بی هیچ نشانی و این است که دردناک است…

        : اجازه می فرمایید؟

        همو بود که پایش را و کفشش را…

        گفت: « خواهش می کنم… بفرمایید…»

         راه داد. مرد لبخند زد و عبور کرد. می خواست داخل شبستان شود، اما بیرون آمدن یکباره جمعیت مانعش شد. دریغ از یک آشنا! عقب تر ایستاد تا جمعیت بگذرد. از این جا عکس ساعدی بی حضور لکه های نور بهتر دیده می شود. البته اگر جمعیت بگذارد و هر لحظه نگاه او را قطع و وصل نکند. موهاش بلند بوده. از وسط فرق باز کرده. این همه مو برای چیست؟ شاید مشغولیتی برای رهایی از وحشت ترشیدگی آن دخترک های زنبورک خانه؟ یا  بی پناهی محمد احمد علی که از سر بی پولی قادر به زن گرفتن نیست و عجیب تنهاست. باید او را وارد یکی از داستان های خودم بکنم و برای تنهاییش… یا آن پیرزن گدا… روایت خطی داستانت را نپسندیدم. باید به نقطۀ شروع دیگری فکر می کردی که گرفتار این تقسیم بندی هفت تایی نشوی. فضاسازی خیلی خوب است. شخصیت پردازی هم همین طور. دیالوگ ها. اما امان از این روایت های خطی. مرا عجیب کسل می کنند، استاد. به نظرم اگر شما نقطه شروع را آن جایی قرار می دادی که پیرزن آمده خانۀ امینه برای سر زدن به وسایلش… وسایل بهترین بهانه اند برای این گدای پیرِ زخمیِ بیمارِ از همه جا رانده تا ماجراهایی را که در این روایت آورده ای، سیالیت ذهن کند و… باید بنویسم… یک روزی می نویسم… اما آن کودک بَیَلی عالی است که بزرگ‌ترهای بیل، هر چه می دوند، به او نمی رسند! ناله های گاوناک مشد حسن ات هم یکسره در گوشم است مشد غلامحسین! مشد حسن آدم با معرفتی است. همین دور و بر است. برایت گریه می کند. با مشد اسلام. سلام کدخدا. دنبال مشد غلامحسین اگر می گردی، رفته است زیر خروارها خاک. می دانم احساس یتیمی می کنی، اما نگران نباش، بیل را طوری ساخته که در نبودش از پای در نیاید، حتی به سیل و به زلزله. پس با خیال راحت کدخدایی کن…

         راه بازتر شده بود و حالا دیگر می توانست وارد سالن شود. نوشتن در دفتر یادبود باشد برای وقتی که از سالن بیرون آمد. خواهد نوشت: مرگِ هر آشنایی مثل زنگ ساعتی کوک شده در ساعتی معین است که سر وقت زنگ خواهد زد، اما این زنگ نه برای بیداری که برای خوابی ابدی است. پس هر چه می خواهید بگویید و هر چه نوشتنی است، بنویسید که مقروض به ادبیات از این دنیا نمیرید…

          م،ا،ق و ح،ج کنار در سالن ایستاده بودند و میزبانی می کردند. عجب! این همه مدت دنبال آنها گشت و حالا… او را که دیدند، آغوش گشودند. چقدر گرم، فائزه! م، ا،ق گفت: « واقعا زحمت کشیده ای!»

          ح،ج گفت: « این همه راه را فقط کسی می آید که ادبیات را عاشقانه دوست داشته باشد.»

          اشک توی چشم هاش جمع شد. اگر آن دوست های بدتر از دشمن می شنیدند که او به خاطر فوت ساعدی می خواهد به تهران بیاید، چه مسخره بازی ها که در نمی آوردند. گفت: « این کمترین کاری است که کرده ام…»

        م،ا، ق لبخند زد و دست او را محکم تر فشرد و گفت: « کار جدید چی داری؟»

        گفت: « یکی دو تا داستان کوتاه…»

        م،ا، ق گفت: « امشب قرار است خانۀ یکی از دوستان جمع شویم و مراسمی خصوصی برای مرحوم ساعدی برگزار کنیم، تو هم بیا…»

        گفت: « خیلی دلم می خواهد. اما باید برگردم. خانمم نگران می شود.»

         ح، ج گفت: «مگر خانم را نیاورده ای؟»

         گفت: « دلش می خواست، ولی نمی شد. پا به ماه است.»

          ح،ج گفت: « اِ… تبریک!»

          م،ا، ق دستش را باز فشرد. گفت: «چه خبر خوبی!»

         و با دو سه نفر از تازه واردها سلام و احوالپرسی کرد. ح،ج دست او را از دست م، ا،ق در آورد. گفت: « بیا برویم با یکی آشنات کنم که همیشه سراغش را از ما می گیری.» و او را دنبال خود کشید.

           پرسید: « منظورتان کیست؟»

          گفت: « ف، ش، دیگر!»

           به هیجان آمد. مخصوصا وقتی وقتی وقتی ح،ج او را مقابل همان مردی ایستاند که انگشت پایش له شده بود کفشش خاکی شده بود… 1364