بهار

علی موذنی

شخصیت های داستانی (1)

بهار، نوشتۀ گی دومو پاسان، ترجمۀ: مهدی سحابی

 درست در لحظه ای که قرار است در عرشۀ کشتی میان مردی جوان و دختری جوان رابطه ای عاشقانه شکل بگیرد، سر و کلۀ مرد میان‌سالی پیدا می شود که پسر جوان را خطاب قرار می دهد: « با شما عرضی داشتم…

چهره در هم کشیدم و این از چشمش پنهان نماند، چون فورا گفت : مهم است.

بلند شدم و دنبالش به طرف دیگر عرشه رفتم.

گفت: قربان، اگر زمستان با سرما و برف و باران در راه باشد، پزشک شما هر روز هشدار می دهد که پاهایتان را خوب گرم نگه دارید، مواظب سرماخوردگی، زکام، سینه پهلو و ذات الریه باشید. آن وقت شما هم هزار جور احتیاط می کنید، لباس پشمی می پوشید، کت ضخیم تنتان می کنید، کفش گرم می پوشید و با همۀ این ها همیشه این خطر هست که مریض و یکی دو ماه بستری شوید. در مقابل، وقتی بهار با برگ و گل سر می رسد، با نسیم ولرم و رخوتناک و با عطر چمنزارها که آدم را حالی به حالی می کند و دل بدون هیچ دلیلی پر از عشق می شود، هیچ کس نیست که بیاید و به آدم بگوید آقا، مواظب عشق باشید! همه جا کمین کرده. سر هر نبشی منتظر شماست! با همۀ حیله ها و نیرنگ هایش؛ با شمشیرهای آخته و توطئه های آماده اش! مواظب عشق باشید…»

و وقتی راوی به مرد اعتراض می کند که: « یعنی چه، آقا، در مسائلی دخالت می کنید که ربطی به شما ندارد…»

مرد استدلال می کند که: « یعنی اگر من ببینم که یک نفر دارد در جای خطرناکی غرق می شود، باید هیچ اقدامی نکنم و بگذارم بمیرد؟»

سپس شروع به شرح عشقی می کند که خود در بهار سال گذشته گرفتارش شده: «آقا، چه قدرتی دارد چشم زن! چطور آدم را گیج و منکوب و تسلیم می کند و در چنگ خودش می گیرد! چقدر به نظر عمیق می آید، پر از وعده و وعید، پر از بی نهایت! اسم این را گذاشته اند تماشای عمق روح! شوخی است آقا این حرف ها! اگر آدم عمق روح را می دید، خیلی عاقل تر از این ها می شد، البته…»

و: « در عشق، قربان، ما مردها همیشه ساده لوحیم و زن ها همه معامله گر…»

سه ماه بعد ازدواج می کنند: « آن وقت از صبح تا شب سرکوفت می زند، هیچ چیز سرش نمی شود، هیچ چیز نمی داند، مدام در حال وراجی، بلندبلند آوازهای مطربی می خواند(آخ! آوازهای مطربی، چه بلایی!) با زغال فروش درگیر می شود، مسائل زندگی خصوصی اش را با سرایدار در میان می گذارد، اسرار زناشویی اش را به کلفت همسایه می گوید، آبروی شوهرش را پیش فروشنده های دوره گرد می‌برد، کله اش پر است از مهملات عجیب، اعتقادهای احمقانه، فکرهای مسخره، پیشداوری های باورنکردنی، تا جایی که، باور کنید قربان، هر بار با او بحثی می کنم، از یأس و درماندگی به گریه می افتم…»

 دختر از کشتی پیاده می شود و مرد جوان بی اعتنا به نصیحت های مردِ ناصح می خواهد پیاده و با دختر همراه شود که مرد گستاخانه آستین کت مرد جوان را می گیرد و می کشد تا مانع از پیاده شدنش شود و بعد هم که جوان آستین خود را با خشم از دست او می رهاند، مرد ناصح دامن کت او را می گیرد و با صدای بلند می گوید نروید آقا ، نروید…

مرد جوان ناچار در کشتی می ماند:

« از دور و برمان صدای خنده بلند شد و من خشکم زد، در اوج خشم بودم، اما می ترسیدم رسوایی به پا شود و همه مسخره ام کنند.

قایق به راه افتاد.

دختر روی اسکله ایستاده بود و با حالت دلسردی من را نگاه می کرد که دور می شدم. در این حال، همسفر جبارم با خوشحالی دست به دست می مالید و آهسته در گوشم می گفت: خدمت بزرگی به شما کردم، باور کنید…»

به این ترتیب، مرد ناصح یا به تعبیر موپاسان همسفر جبار و به تعبیر من: گشت ارشاد آن زمان، با دخالتش رابطه ای را که می خواسته است شکل بگیرد، از بین می برد و در اصل انتقام زنش را از زنی دیگر می گیرد. 

همه با این جور شخصیت های قیم مآب آشناییم که با ادعای خیرخواهی خواست و ارادۀ خودشان را  در همۀ سطوح فردی و اجتماعی و سیاسی بر ما تحمیل می کنند بی آن که فکر کنند دیگران حق حیات دارند و باید با انتخاب نوع زندگی شان استعدادهای بالقوۀ خود و زندگیشان را بالفعل کنند، چنان که مرد ناصح فکر می کند می تواند و باید تجربۀ شکست خوردۀ خودش را به دیگران حُقنه کند بی آن که فکر کند تجربۀ زیستۀ او نمی تواند قابل تعمیم برای دیگران باشد، زیرا در این صورت زندگی معنای خودش را از دست می دهد و نسل بشر به فنا می رود.  نه مانع جوشش غریزه می توان شد نه می توان صد در صد با تجربۀ زیستۀ دیگران زندگی کرد. تجربۀ دیگران می تواند چراغ راه باشد، اما نمی تواند عین زندگی ما باشد. نمی توانی از عاشق شدن بپرهیزی، چون در عشق احتمال شکست وجود دارد. نمی توانی ازدواج نکنی، چون ممکن است به طلاق منجر شود…         

1: منظور از شخصیت های داستانی شخصیت هایی هستند که نمونه های واقعی شان را در اطراف خودمان زیاد می بینیم. و معلوم نیست که شخصیت های داستانی ما را یاد شخصیت های واقعی می اندازند یا برعکس، این شخصیت های واقعی هستند که ما را یاد شخصیت های داستانی می اندازند…